|
حرفهایی .... از زندگی .....
|
|||
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
آرشیو مطالب
پیوندها
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: قالب ساز :: قالب وبلاگ
|
چند روز پیش یکی گفت جدیدا کم پیدا شدی ؟ خبری ازت نیست ؟ دیدم واقعیتش حق با اونه و انقدر درگیر خودم شدم که وقت پست گذاشتن که سهله .. وقت احوال پرسی از دوستان دور و بر رو هم ندارم . خارج از اون مساله به دلایل امنیتی ( که اتفاقا هیچ ربطی به جامعه وبلاگ نوسان نداره ) مجبورم که از این وبلاگ برای همیشه خداحافظی کنم و یک وبلاگ جدید باز کنم . برای همین ممکنه این پست هم پست آخر سال باشه .
خیلی دوست دارم از این وبلاگ بنویسم ولی باشه سر فرصت مقتضی چون این مساله برای خودش یک پست میخواد و من الان حوصله اش رو ندارم . واسه همین فقط به آخر سال بسنده میکنم چون قراره فردا برم ایالات متحده ی محل تولدم واسه همین اینم احتمالا آخرین پست سال ۸۶ خواهد بود . چقدر آخرین .... از شما چه پنهان سر جمع از برایند امسال راضی نیستم . بجز این آخرش که یکدفعه به شیرینی شهد و عسل شد بقیه اش جز مشکل هیچی برای من نداشت . سال نکویی که از بهارش پیدا بود با یک تصادف در اردیبهشت ماه شروع شد که نتایجش دقیقا تا اواخر اسفند که پرونده ایراد جرح غیر عمد بنده در دادسرای قدس مفتوح بود ادامه داشت . توی یک مدت کوتاه نه تنها ماشینم از دست رفت بلکه میلیونها تومن هم بابت دیه پرداختم تا درس بزرگی بگیرم از اینکه توی زندگی تکیه ام به کسی نمیتونه باشه و خیلی از آدمها ادعا های دوستیشون حتی در حد یک مشت تعارف بی مزه هم نیست . خوشبختانه صدمه جسمی که دیدم انقدر نیست که قابل گفتن باشه ولی یادگاریش کمردردیه که هر وقت بیشتر از ۲ ساعت پشت فرمان میشینم دچارش میشم ... حتما توی همینم حکمتی هست . یک شکست بزرگ هم بعد از اون آمد .................( نوشتم و پاک کردم چرا که درد دل من مربوط به خودمه و نمیشه بازش کرد . گوش شنوایی هم هست که براش زمزمه کنم و درک کنه چی میگم ) از همه سخت تر فهمیدن این مساله که نگاه آدمها به اطرافشون با عقایدی که بیان میکنن بشدت متفاوته . با اینحال اولش خندیدم . بعدش عصبانی شدم . بعدش متنفر شدم . آخرش هم این اختلاف فاز بین درون و بیرون رو پذیرفتم و بجای قضاوت کردن از دیدگاه اشخاص که هم خودمو محکوم میکرد هم خود شخص رو بشدت بیشتر محکوم میکرد باز هم به خودم برگشتم و تصمیم گرفتم همون چیزی باشم که بودم .
تک خال امسال هم مشکلات کاری بود که در بهمن و اسفند بروز کرد . از یک طرف سازمان انتظاراتی داشت و از طرف دیگه بیرون از سازمان هم فکرم به کارفرمای شخصی درگیر بود . نهایتش در آمد زایی مطلوبی بود اما به قیمت درگیری شدید من توی سازمان با رئیسی که فکر میکرد من دودرش میکنم در حالی که اینطور نبود . . . شانس من عید بود که این فرصت رو میده تا یک مدت از محیط سازمان دور باشم و اوضای بهم ریخته یک کم آرومتر بشه .
اما همه اینا یک طرف ......خورشیدی بود که توی این زمستان از دل من طلوع کرد . میدونستم که دلم داره آتیش میگیره ولی وقتی که سوخت تازه فهمیدم که در چشمهای تو نگاهی هست که آتیش میزنه و میسوزونه . سالهاست در انتظار تابش یک شعاع این خورشید بودم و حالا گاهی خودمو پاک گم میکنم . دوست داشتن کلمه کوچکی نیست . گفتن دوستت دارم و شنیدن اون هم اتفاق کوچکی نیست . برای همینه که حساب این چند وقتی که کلام شیرین عشق در گوشم پیچیده رو از بقیه اوقات زندگیم جدا میکنم .
براتون سالی پر از سلامتی آرزو میکنم که از همه چیز در دنیا ارزشمند تره و دلی پر امید که بدون اون زندگی کردن فایده نداره و بازوانی توانا برای ساختن اون چیزی که دوست دارین ... و براتون عشق آرزو میکنم تا رنگ زندگی رو ببینید منوچهر سابق ! ۲۸ /۱۲/۸۶ / نوشته شده توسط منوچهرسابق در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 21:49 |
نوید عضو جدید وبلاگستانه ... یک سری بزنید
/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 22:3
ماده ۴۸ شرایط عمومی پیمان میگه که هر گاه کارفرما به هر علتی علاقه ای به ادامه کار نداشته باشه بطبق این ماده به پیمان فی مابین خاتمه داده میشه . در این حالت کارهایی که به پایان رسیده شده باشه رو به کارفرما تحویل موقت میدن و کارهایی که نیمه تمام باشه رو به همون صورت به کارفرما تحویل قطعی میدن . حالا فرض کنید که یک کارگاهی داریم که همچین کوچیک هم نیست .. حدود ۵۰۰ واحده و در مرحله نازک کاری قرار داره و پیشرفت فیزیکی کار هم یکنواخت نیست یعنی پیشرفت هر واحد با واحد بعدی تفاوت داره . پس لازمه نماینده کارفرما و نماینده مشاور و نماینده پیمانکار تمامی کارهای انجام شده در تمامی واحد ها رو بدقت صورت جلسه کنن . این صورت جلسه به دو تا درد میخوره . درد اولش تسویه حساب با پیمانکاریه که خاتمه پیمان داده شده و درد دومش اینه که اگه کارفرما بخواد با پیمانکار دیگه ای قرارداد ببنده بدونه که چه کارهایی رو باید به اتمام برسونه .... در ضمن محوطه سازی هم داره با یک پیمانکار دیگه انجام میشه و عملیات اجرایی اونم باید کنترل بشه .. این کاریه که من دارم توی پردیس انجام میدم . توش دعوا هست . گرد و خاک هست . ناهار سگی هست . دیر خونه اومدن هست . از کارای شخصی افتادن هست . با مشاور احمق سر و کله زدن هست . با پیمانکار زبون نفهم کل کل کردن هست ....
ولی ته ماجرا این تو هستی که زندگی رو با بودنت سبک میکنی .... وقتی که خسته ام هم بر لب من لبخند هست که خسته نباشی بهم میگی .... / نوشته شده توسط منوچهرسابق در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 22:39 |
یک کار جدید بهم محول شده . بهتره بگم بهم انداختنش . هر کاری که فکر میکردم باعث میشه که این کار بمن محول نشه رو انجام دادم . توی روی مدیر وایسادم . وسط کار مرخصی گرفتم . یک روز مرخصی گرفتم ولی وجدان درد منو بالاخره به پردیس کشوند .
حالا فکر کنید پروژه هشتگرد من در مرحله نهایی بود . بهترین پیمانکار و بهترین مشاور با کمک هم چیزی ساختیم که در تاریخ سازمان بی نظیر بود . در حالی که بعد از عید افتتاحیه است من باید توی پردیس با یک پیمانکار زبون نفهم و یک مشاور دو دره باز سر کنم آیا چونکه به نتیجه میرسم یا نه . بهر حال . اینگاری تبعید شدم وسط یک عالمه گل و سرمای شدید و تنبل بازی آقایون . ولی خوبیش اینه که حداقل در عرض یک هفته ای که اونجام کارگاه یک نظمی پیدا کرده . ولی روی اخلاق خودم تاثیر گذاشته . خیلی عمل گرا شدم و از یک طرف هم وقتی ساعت ۱۰ میشه خواب دنیا یقه منو میگیره ...
/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 15:45 |
سمنبویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 21:38 |
از خیلی زمانهای دور فکر میکردم دنیا همینه که هست . من هم یک گوشه این دنیا دارم زندگی میکنم و جز همین هم راهی نیست برام .
از خیلی وقتها فکر میکردم که مگه میشه آدم بتونه خودشو نبینه و هر چی که داره رو فدای یکی دیگه بکنه . خیلی وقتها فکر میکردم این چیه که میتونه اشخاص رو طوری به هم برسونه که اینگار جوش خوردن و از هم جدا شدنی نیستن . چه اتفاقی افتاد ؟ نمیدونم ... چی شد ؟ ... حرفی ندارم ... میدونی ؟ ... دوست داشتم عاشقانه ترین پست دنیا رو برات بنویسم .. دوست داشتم توی قالب کلمات چیزهایی بگم که توی دلم دارم .. دوست داشتم خیلی چیزها رو بنویسم و بخونی ...
ولی بخدا این کار از من بر نمیاد . هیچ کلمه ای نیست که احساس رو توی خودش جا بده . هیچ جمله ای نیست که حرف دستهای تو رو بزنه و هیچ توصیفی از چشم نیست که گرمای نگاه تو رو بگه . بخدا دوستت دارم برای چیزی که در دل منه خیلی کمه ... / نوشته شده توسط منوچهرسابق در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 21:39 |
خب فرض کنید یک معاون پشتیبانی هست که شما نمیشناسیدش . کارتون هم بهش نمیافته . فقط اسمشو میدونید و اونم فقط میدونه شما یکی از کارمندای اون اداره اید . یک روز سر یک اتفاق پای شما به جلسه ای باز میشه که اتفاقا تو دفتر این آقا برگذار میشه .
باز از سر اتفاق جا گیر شما نمیاد میشنید ته میز طوری که چشمتون تو چشم این آقای معاونه .. شانس بدش اینه که یک جا که دارن نا حق میگن نمیتونی جلو زبونتو بگیری و یک سخنرانی ۵ دقیقه ای هم در باب مسایل پروژه ها میکنی . خراب کردی عزیزم . معاون پشتیبانی یک بحث فرعی شروع میکنه بعدش میرسه به اینکه نظر شما چیه ؟ اسم شریفتون ؟ بعله جانم .. حالا دیگه معاون اسمت رو هم میدونه . بعد جلسه هم با رئیست چند کلمه ای حرف میزنه ممکنه راجع به تو باشه ولی این بد ماجرا نیست ... شما فرداش باز هم یک جلسه دیگه دارین راجع به یک موضوع دیگه . بازم شانس نمیاری و سر جای قبلی میشینی .. ایندفعه هول برت میداره .. چرا که فکر میکنی داره همه اش تو رو نگاه میکنه .. میبینی که هی از بغل دستی تو نظر میخواد و تو هم آخرین حماقت رو مرتکب میشی و بازم نظر میدی
بقیه اش خیلی سریع اتفاق میافته یک مسوول هماهنگی و یکی میخوان که دنبال همه کار ها بدوه . یک گروه تشویقی و یک میلیون هم وعده پاداش روشه .. هی دور میزنه و هی دور میزنه و یکدفعه که رای گیری میشه و تو رو بعنوان فرد مناسب برای این کارا معاون پیشنهاد میده و ..... حالا خر بیار و باقالی بار کن ....شما باید برای سازمان در عرض ۱۰ روز دویست و چهل میلیون تومان درآمد کسب کنی ..... برو آقاجان .... / نوشته شده توسط منوچهرسابق در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 22:21 |
شبها و روزها
روز ها و شبها در اندیشه ام تا کلماتی را متصل کنم تا چشمانی را توصیف کند چشمانی که مرا در خود گرفت . در خود غرق کرد و به ژرفایش فروبرد شبها و روزها اندیشه ام همه اندیشه ام عاشقانه ترین ترانه هاییست که برای چشمان گیرا سروده شده است روز ها و شبها در خود مینگرم که چگونه حس گرمی بخش زندگی از نگاهت به جسم من افتاد . کافیست ... تنها یک نگاه از آن چشمها کافیست تا مرا سیراب کند .. و یک لحظه از بر کشیدنش دلتنگم سازد . خوشا رویای شبهایم که میگذاردم در برابر گرمای نگاهت .... خوشا شب و رویایت .. .. خوشا لذت دیدارت .. خوشا لذت خاطره ات .... / نوشته شده توسط منوچهرسابق در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 22:10 |
|
||