تبليغاتX
حرفهایی .... از زندگی .....
آفرینش...

ون‌گوگ گوششو برید

و دادش به یه فاحشه

اونم چندشش شد و گوشو پرت کرد...

- ون!

فاحشه‌ها گوش نمی‌خوان

پول می‌خوان...

فکر می‌کنم واسه همین تو نقاش بزرگی بودی

تو

چیزای دیگه رو نمی‌فهمیدی...

 

 

از بوکفسکی کتاب موسیقی آب گرم ترجمه شده٬  توسط بهمن کیارستمی

روایت از وبلاگ جغمولک

/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 17:31 |
نمیتوانست ... نه به دلیل شرافت یا بی شرافتی . بلکه بخاطر ترسی که احساس میکرد . فهمیده بود دو چیز میتواند آدمی را از تحقق بخشیدن به رویاهایش باز دارد : این که تصور کند رویاها غیر ممکن هستند و یا . با یک گردش ناگهانی چرخ فلک درست در زمانی که هیچ انتظارش را ندارد ببیند که تحقق آنها ممکن شده است . در این لحظه ناگهان هراسی سر بر می آورد : هراس از راهی که آدم نمیداند به کجا می انجامد ... از زندگی ای سرشار از مبارزه های ناشناخته . احتمال ناپدید شدن همه چیزهایی که آدم به آنها عادت کرده است ....

 

 

(شیطان و دوشیزه پریم - پائولو کوئیلو )

/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 18:13 |

بعضی وقتا از تصور دیدن اینکه مردی به صفحه سیاه مانیتور زل زده و هیچ کاری نمیکنه خنده ام میگیره . یعنی اگه کسی منو توی این حال ببینه احتمالا میگه این خل شده که جلوی مانیتور خاموش نشسته .

یک برنامه ریزی توی ذهنم دارم .. مثل حرکت شطرنج باز قبل از شروع بازی که استراتژی رو بررسی میکنه و بعدش ... یک موزیک .... بی کلام یا با کلام ... ترجیحا دارای ضربه ... راک ...بلوز ... گری مور ...

طراحی آپاتمان مسکونی واسه شهرداری کاری که ازش متنفرم و خیلی ساده تر از اونی که فکر بکنی از توش اسکناسهای سبز و آبی در میاد . کاغذ ها قطع آ- یک که توشون دو تا پلان و یک نما و یک برشن ... ظاهرش یک کاغذه ولی واقعیتش اون چیزی که زیر بغل کارفرماست معنی سرمایه هنگفت هزینه شده و گردش پول بین آدمهای مختلفه که چند تا از دسته اسکناسهاش هم توی جیب من میره .

موزیک باعث میشه حرکات دستم روی کیبورد هارمونی داشته باشن . همینطور به ذهنم جهت میدن و میزارم با خودش توی دستهام تاثیر بزارن . خط هایی که ظاهری بی معنی دارن تبدیل به دیوار ها و سقفهایی میشن که روزی مردمی رو در خودشون جا خواهد داد ...

Loneliness is your only friend
a broken heart that just won't mend
is the price you pay
It's hard to take when love grows old
the days are long and the nights turn cold
when it fades away
You hope that she will change her mind,
but the days drift on and on
you'll never know the reason why she's gone
Empty rooms,
where we learn to live without love

منم با گری مور تکرار  میکنم  : Empty rooms........

دست خودم نیست ... خونه ای شکل میگیره و دیوارهایی که سراسر قرمز رنگن . . . حس میکنم روی کف سرد دراز کشیدم و سقف قرمز رنگ رو نگاه میکنم ...

علامت درب رو روی پلان جابجا میکنم . دوست دارم درب آپارتمان که باز میشه تا تهش پیدا نباشه . سرویس رو هم قدری بزرگتر . از قبرهای زنده بگور کردن هم خوشم نمیاد ..

where we learn to live without love
You see her face in every crowd
you hear her voice, but you're still proud,
so you turn away
You tell yourself that you'll be strong
but your heart tells you,
this time you're wrong
Empty rooms,
where we learn to live without love
empty rooms,
where we learn to live without love

عرض پله ها رو کنترل میکنم . همه اش میگم اینا چیزاییه که خودم به دیگران گیر میدم . حالا بزنه و خودم سوتی بدم خیلی بده .

دیوار و سقف قرمز برمیگردن . جاش جلوم یک آینه است . اون مرد مو سفید توی آینه رو میشناسم . . خیلی آروم بنظر میاد . بهم لبخند میزنه و بهش لبخند میزنم ...

خودم خنده ام میگیره . یک و دو دهم واحد میتونه معادل سه میلیون تومن برای صاحب خونه آب بخوره . جدی کی توی این آپارتمان زندگی خواهد کرد ؟ .. یک خوابه کوچیک و نقلی چهل و شش متری ویژه یک جوون مجرد که شبها بتونه خانوم بلند کنه و یا خونواده با سه تا بچه که هوس زندگی توی منطقه دو رو دارن ؟

where we learn to live without love
You hope that she will change her mind,
but the days drift on and on (on and on)
you'll never know the reason why she's gone
Empty rooms,
where we learn to live without love
empty rooms,
where we learn to live without love
empty rooms, (you hope that she will change her mind)
where we learn to live without love (but the days drift on and on)
empty rooms,
where we learn to live without love

پیرمرد میخنده .. منم میخندم و براش دست تکون میدم . اینگار اونم داره دست تکون میده . . منظره با پنجره بارونی خونه ای که دیوارهای قرمز داره عوض میشه . کنار پنجره ایستادم و درخت چنار توی کوچه رو نگاه میکنم . یک چتر سیاه از کوچه داره رد میشه ...

کار تقریبا تمومه . بدی نیست ...کلشو یکجا نگاه میکنم . چند تا تغییر کوچولو میخواد . مبلمان آشپز خونه اش تعریفی نیست . . . ولی سر جمع راضیم ....فایل  رو ذخیره میکنم و از جلو کامپیوتر بلند میشم  احساس مردی رو دارم که از خسته از همخوابگی داره از روی تخت بلند میشه .  

/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 18:46 |

احتراما بدینوسیله رسما افتتاح باشگاه خروس را اعلام میدارم .

 ( آرم دزدیده شده  است ! )

/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 20:3 |
عشق حس غریبیه

نداشتنش یک درد

و داشتنش یک درد

حکایت مرد قایقران شعر نیما

که دلش به دریاست

من کشته اون لحظه ام که :

......

بر سر ساحل هم لیکن

اندیشه کنان قایقبان

ناشکیبا تر ..بر میشود از او فریاد

کاش بازم  ره بر دریای گران می افتاد

/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 22:15 |
معمولا آسانسور رو برای منازل مسکونی نرمال ۴ نفره میسازن که البته ابعادش تابعی از تعداد ساکنین آپارتمانه و شاید براتون جالب باشه که تکنولوژی آسانسور توی ایران خیلی جدیده . قبلا ها آسانسور رو از خارج میاوردن البته الان هم موتورش خارجیه . اگه اهل ساختمون سازی باشین میتسوبیشی بهترین آسانسور ساز در ایرانه و صد البته جنس خوب قیمتش گرونه .

اینا همه اش مقدمه است تا بگم وقتی سازمانتون قبلا خونه مسکونی بوده پس با معیار های یک خونه مسکونی ساخته شده و ۴ نفر ظرفیت بیشتر نداره . . اما میتونن اتاقشو عوض کرده باشن که یک کم نو نوار بنظر بیاد .

این آسانسور توی زندگی حرفه ای ما کارمندا اثرش خیلی بارزه . چون معمولا توی یک روز چندین بار از این وسیله استفاده میکنیم و اگه فقط کارمند باشی صرف رسیدن به مقصد شما رو از اتفاقات اطرافتون بی نصیب میزاره .

شما میتونین توی أسانسور تنها باشین .. یعنی حداقل یک دقیقه میتونین خودتونو توی آینه دید بزنین یا به موزیک گوش بدین یا توی فکر زندگیتون باشین

شما میتونین با بقیه کارمندا باشین که احتمالا دارین راجع به آخرین وضعیت انتقالات و تعدیل ها و حقوقها بحث میکنین

شما میتونین با یک مدیر توی آسانسور باشین که مطمئنا دستها گوله شده مثل فوتبالیست های قبل از زدن ضربه آزاد ایستادین و دارین به کفشهای مدیرتون نگاه میکنین

اما از همه جالب تر اینکه با ارباب رجوع توی آسانسور باشین ...

درب باز میشه و یک خانومی میاد تو ( من عاشق اینم که خودمو یک ارباب رجوع جا بزنم . واسه همین یک مشت کاغذ دستمو سعی میکنم مثل بقیه شون جلو صورتم بگیرم .. گاهی سوالای پرت و پلا هم میپرسم ) ...میپرسه قسمت .... کجاست ( من یک کمی فکر میکنم ) م ومیگم : احتمالا طبقه دومه . اونم دکمه دوم رو فشار میده . بلافاصله کابین راه میافته . آسانسور توی حرکت آهنگ از کرخه تا راین رو میزنه و یک خانومی ( که معلوم نیست کجای آسانسور قایم شده ) طبقات رو اعلام میکنه . تا راه میافتیم خاونمه میگه خدا لعنتشون کنه . . حتی توی آسانسور هم میخوان مردم غمگین باشن ... ( بله ؟ چی فرمودین ؟ ) منم سرمو تکون میدم و میگم درسته اعصاب آدم خورد میشه ...بعدش من پیاده میشم و اون میره ..

یا توی آسانسور داری جلو آینه شکلک در میاری . یکدفعه یکی مثل دیو میاد تو . . تو که اولش جا خوردی و بعدش ترسیدی خودتو اون گوشه جا میدی . توی آینه یواشکی که نگا میکنی میفهمی بابا یارو کلاه ایمنی موتور سرشه و برش نداشته همونجوری پرسیده تو . از قضا با هم پیاده میشین و اونم دفتر مدیر رو میپرسه و میره ... تو هم میری سر کارت که یکهو سایه مهیبی روی کاغذ هات میافته . سرتو بالا میکنی میبینی خودشه . میگه شما منوچهری ؟ میگم بعله ؟ میگه ای بابا تو آسانسور میگفتی دیگه .. این نامه مال توه .. منم پیکم ( تو دلم میگم آره البته پیک مرگ ) خلاصه امضا میگیره و میره

 

بهرحال . ایندفعه سوار آسانسور شدین یک کمی به اطرافتون دقت کنین  . اصولا آدمها توی یک مسیری که همسفرن خیلی حرفها میزنن که جالبن و بعضی هاشون آدمو به فکر وادار میکنه .....

 

 

پی نوشت :

برای نرگس عزیز  .. تولدت مبارک برات بهترین آرزو ها رو دارم در سالهای زیبایی که پیش رو داری ...

/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 21:10 |
پشت پنجره

از آنهمه گنبد

دعا که نه

خدایی اگر باقیست

تقویم پر از صدای ببر های گمشده است

در فاصله برگهای زرد چیتگر و گازهای شعله ور جنوب

این چکمه های بجا مانده را اگر پای کویر کنیم

به دریا میرسیم ؟

آن آسمان

برای رفتن بود

                     یا باریدن ؟

 

 

پی نوشت :

- شعر میخوانم .... شعر میخوانم ..... برای تصویر شکسته در آینه ها .... برای تابلو ها آویخته از دیوار ... 

/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 22:27 |
تو فکر میکنی عاشق شوم یا نه ؟

معجزه ها با باد رفته اند

و چشمانی که چشم مرا گرفت

همیشه در حاشیه آینه جا ماند

و پشت ژنجره چقدر نیامد آنکه قرار بود

پشت پنجره

                        دیر است ..............

/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 22:6 |

دیروز داشتم از پنجره توی حیاط رو نگاه میکردم . یاد حرف مادر افتادم که میگفت بهتره از این به بعد برای کفتر های مهمونمون بجای کیسه با گونی گندم بگیریم . ولی ماجرا این نبود ...

چند تا گنجشک روی درخت خرمالو نشسته بودن و یک خرمالوی شیرین رو نشون کرده بودن . به نوبت یکی یکی میرفتن و هر کدوم یک تیکه میکندن و میخوردن . خنده ام گرفته بود. یک حالی داشت این صحنه که توصیف نشدنیه ...

امروز خرمالو های درخت رو مثل هر سال چیدم . فکر کنم سال پر باری بود و این دختر لوس امسال ما رو از سر لطف دید و حداقل این یکی هوای ما رو داشت . سعی کردم بیشترشو بچینم ولی چند تایی سهم گنجشکها بود .... ما که در جدیدا اسممون به نامردی و بی معرفتی در رفته  . بزار این درخت حداقل بین گنجشکهاش میزبان خوبی باشه ...

 

/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 22:25 |
ای خدا

ای خدا

ای خدا

/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 22:4 |
من از مو های سپید آینه میترسم

از کوه های تعطیل

مسافرخانه ای که راهم نمیدهد

و شهادت من به اتفاق پشت پنجره رسمی نیست

نه !

ان که باور نمیکند منم

و تقویم کوچکم پر از صدای ببر های گمشده است

 

 

پی نوشت : دلم به نوشتن نیست . به اندازه کوهی از بارهای این سالهای دور خسته ام . چرایش را خوب میفهمم اما بعضی چیزها گفتنی نیست .. باید حس کرد ...نهایتش همین شعر گراناز موسویه .....باید حس کرد ....

/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 18:45 |