|
حرفهایی .... از زندگی .....
|
|||
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
آرشیو مطالب
پیوندها
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: قالب ساز :: قالب وبلاگ
|
فقط یک داستان
فقط یک داستان .و..... اسمش چیه ؟ اگه گفتین ؟
حسین لیوانش را بلند کرد و در مقابل درخشش نور لامپ به آن نگاه کرد و با خنده ای آنرا به ابراهیم نشان داد . ابراهیم هم شانه هایش را بالا انداخت . حسین که در شلوغی ناهار خوری قدری بلند تر از معمول حرف میزد گفت : اینگاری اصلا نمیشورنش . اینطوری باشه منم از فردا لیوان خودمو میارم پایین . ابراهیم گفت : کجاشو دیدی بعضی ها حتی غذاشونو توی ظرفهای استیل نمیخورن و میگن توی ظرف یک بار مصرف بریزن براشون . . . دوتایی به فرشاد که کمی آنور تر نشسته بود و تند تند محتویات ظرف یکبار مصرف را در دهانش خالی میکرد نگاه کردند و خندیدند . روبروی فرشاد یکی دیگر از همکاران نشسته بود که حسین رابطه خوبی با اونداشت . غذا در جلوی مرد مانده بود و ظاهرا به نقطه ای در فضا خیره بود . حسین اشاره ای به مرد کرد و گفت : با حمید چجوری کنار میای ؟ دوساله تو یک اتاقیم ولی من اصلا نمیتونم باهاش ارتباط داشته باشم ... یک جوریه . ابراهیم گفت : یعنی یک تخته اش کمه ؟ و خندید.... حسین گفت : اوه .. اگه منم که فقط دو سه تا تخته بیشتر نداره ... صدای خنده شان بلند تر شد بعد از چند لحظه ابراهیم ادامه داد : میدونستی جانبازه ؟ حسین سینی غذا را هل داد و به صندلی تکیه کرد : آره ... میگن هفتاد درصده ولی انصافا از من سالم تره .. ماشالاه زندگی بهش ساخته ....رفیقاش هم هواشو داشتن ... یک وقتایی یک بحثایی رو باز میکنه و روی یک چیز کوچیک انقدر حرف میزنه که دوست داری از اتاق در بری ... چطوری باهاش ماموریت میری ؟ ابراهیم گفت : هیچی ... تو کارای فنی داخل نمیشه ... میفرستمش دنبال کارای اداری ... فکر کن منو عمرا به دفتر شهردار راه بدن .. یکروز رفتم دنبالش شهرداری میبینم داره با شهردار گل میگه و گل میشنفه ... : روابط عمومیش فوق العاده است ... دیدی هر ارباب رجوعی میاد اولش میره پیش حمید . جدی این کجاش جانبازه ؟ تا بحال از جبهه رفتنش برات گفته ؟ ابراهیم لیوانها را برداشت و با دستمال کاغذی شروع به پاک کردنشان کرد : خیلی کم ... در واقع یک بار .. فکر کنم خیلی ناجور بوده . اصلا دوست نداره یادش بیاد . اون یک باری هم که گفت دیگه هر چی پرسیدم جوابمو نداد . حسین هم در لیوانها قدری آب ریخت : خوب چی میگفت ؟ حتما تو تدارکات بهش بد گذشته .. : نه ...فکر نکنم هیچوقت اینطوری بوده . ظاهرا اونو عزت و یکی از بچه های اداری داوطلب میشن از طرف اداره برن جبهه . عزت رو میشناسی ؟ بچه نقلیه است ... - همونی که هی غرغر میکنه ؟ : آره ..... همین موقع ناهار فرشاد تموم شد و با عجله شروع کرد به تمیز کردن قاشق هایش . حمید هم ظاهرا یادش افتاده بود باید غذا بخورد و داشت با فرشاد درباره کیفیت غذا جر و بحث میکرد . . . حسین گفت : اون اداریه هم فکر کنم بشناسمش .. همونی که دست راستش رو کج و کوله است ؟ با هم رفیقیم .. ابراهیم ادامه داد : آره ... تو جبهه با هم نمیافتن . عزت رو میفرستن راننده آمبولانس اداریه رو نمیدونم ولی حمید رو میفرستن خط مقدم . . . اونا توی یک عملیات موج اول حمله بودن حسین که کنجکاو شده بود گفت : کدوم عملیات ؟ : نمیدونم . . خلاصه میرن جلو و عملیات شکست میخوره . گردانی که حمید هم توش بوده نمیتونه برگرده عقب و همونجا میمونن .. چند روز بعدش خط رو باز میکنن فقط جسد بوده که میاوردن عقب . اینطور که پیداست از گردان هیچکی زنده نمیمونه .. حسین گفت : نگو حمید روحه .... : نه .. ولی عزت راننده آمبولانس بوده که جسدا رو میریختن توش و بر میگردوندن . وقتی داشتن یک دور جسد رو خالی میکردن واسه دفن کردن ناقافل یک از بچه ها حس میکنه که جسده داره نفس میکشه . در جا عزت میرسونتش بیمارستان .... حسین نگاهش به حمید خیره مانده بود .... : شیش ماه تو بیمارستان تو کوری مطلق بوده . بعدش جراحی میکننش و یک کمی درست میشه . تا حالا از بغل بهش نزدیک شدی ؟ حسین انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت : نه ولی یکدفعه دیدمش که محکم خورد به در اتاق که نیمه باز بود ابراهیم از جیبش کبریتی در آورد و چوب کبریت را مثل خلال در میان دندان هایش چرخاند : چشماش از یک زاویه ای به اونور رو نمیبینن . گوش چپش هم نمیشنوه ... حسین گفت : اینو فهمیدم .. آخه خیلی وقتا صداش میکنم نمیفهمه . اوایل فکر میکردم خودشو میگیره : یک دفعه به یکی از بچه ها گفته که توی سرش صدا هست و شبها نمیزاره بخوابه .... میدونی که ازدواج نکرده ؟ : آره اینو شنیدم .. یکی گفت هر کدوم از چیز هاش سی و پنج درصد حساب شده براش ....ولی اینطوری که تو میگی فقط پوستش سالمه .... ابراهیم گفت : تا بحال ده دفعه از امور اداری گفتن که میتونی بری خونه استراحت کنی ... ولی میگه اونجا تنبل میشم .. .بازم میاد اداره .... چند لحظه ای سکوت برقرار شد و نگاه حسین باز هم بر حمید ثابت ماند . انگار در این دنیا نبود ... حالا که فکر میکرد بنظرش آمد که حمید حتی قدرت تمرکز فکرش را هم بر روی یک موضوع را ندارد ... بارها سعی کرده بود که در یک جر و بحث بالاخره چیزی را به او اثباط کند و هر دفعه ناگهان موضوع بحث عوض شده بود . ... بریم ؟ حسین جواب داد : بریم ..... فقط من برم دم در از روزنامه فروشی یک آدامس بگیرم .. فکر کنم خیلی پیاز خوردم . .. از جایشان بلند شدند و به سمت در خروجی رفتند . بین راه حسین به ابراهیم گفت : حالا خیلی چیزا فرق کرد ... من نمیدونستم .... ابراهیم گفت : خیلی سر بسرش میزاری .... یک کم بزار ابراز وجود بکنه . درسته که تحصیلات ما رو نداره ولی دلش به همینا خوشه ... سعی کن یک کم احترامشو نگه داری .... حسین سر تکان داد : رئیس احوالمو گرفت بگو رفت بانک ..... من میرم یک کم قدم بزنم .. .سرم داغ شده ... کاری بود به موبایلم زنگ بزن ..... ابراهیم دستش را بر روی شانه حسین گذاشت : فقط یک چیز ... نفهمه که ماجرا رو برات گفتم .. حسین چیزی نگفت .......
پی نوشت : اگه غلط املایی یا دستور زبانی داشت بگین .. چون داغ داغ گذاشتمش اینجا / نوشته شده توسط منوچهرسابق در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 18:43 |
روز ابری .. روز سرما انتظار روز برفی ..... / نوشته شده توسط منوچهرسابق در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 19:42 |
هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم یا چو روح برگذیدگان همنشین خامش فرشتگان شوم هرگز از زمین جدا نبوده ام با ستاره آشنا نبوده ام ...... ..... ... (فروغ ) / نوشته شده توسط منوچهرسابق در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 17:52 |
دارم فکر میکنم که وقت رفتن برای همیشه است . دو سه شبه به این فکر افتادم و هر بار هم که به عمقش میرم میبینم تصمیم درستیه . احتمالا از این به بعد پست های موردی بزارم بعدشم که یواش یواش غزل رو بخونیم دیگه .
/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 23:16 |
پیش نوشت : خیلی خوب . فهمیدیم که شما حال و حوصله مقاله جدی ندارین .
بد شد چون داشتم راجع به انرژی در ساختمان و کاربرد خانگی هم یک مقاله مینوشتم تو ذوقم خورد . مشروح : آقا ما هر چی نشستیم مگه این شمس بپره . مگه هوای پریدن داشت . هی این طرفی بپر .. هی اونطرفی بپر .... ما خوشبختانه بعد از تماشای کارهای پری صابری پی میبیم که حضور حاج محمد خردادیان در عرصه هنر کشور نه تنها نیاز است بلکه ضروری است . با اینحال به صفای دوستان به ما خوش گذشت هر چی هم که شمس داد و فریاد زد و قرطی بازی در آورد خوشی از سر ما نپرید .آخرش هم از اون یارو که اسمش جلال الدین بود بچه ها بهش میگفتن مولانا پرسیدیم پس شمس کو ؟ یک چشمکی زد و گفت پرید جونم . پرید عشقی .. تو هم با ما میپری ؟ ما رو بگی استقفر الله اینم دیگه شورشو در آورده بود . پس نوشت : خلاصه . احوالات ما خوب است انشاء الله که پاینده هم باشد . بالاخره پسا ز دو ماه تلاش فکر میکردم نامه ها رو صفر کردم باز نماینده عمران اکباتان ( چه مرد نازنینی . انقدر گرد بود که میشد قلش بدی ) یک نامه رو کرد مال برج هفت . خدا کنه بقیه مشتری ها از این برنامه ها نداشته باشن . دارم یک صورتوضعیت قطعی رسیدگی میکنم و خودمو باد کردم براش . میدونم درسته که خیلی از این کارا شروع شده تو این مدیریت ولی کار تموم شده فقط یکدونه است .. کار من تموم بشه دومیه ... البته بعید میدونم ... خیلی بعید .. فعلا بعدا مراجعه کنید که درایم صورتوضعیت قطعی رسیدگی میکنیم
/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 18:30 |
بازار مسکن ( قسمت آخر )
بازار مسکن ( قسمت آخر )
پس یک مسکن به دو طریق سود مالی میرساند . در بخش ساخت و در بخش بهره برداری به روش اجاره داری . گرچه بهره برداری به تخصص خاصی نیاز ندارد ولی ساخت مسکن امری کاملا تخصصی و دراری عوامل دخیل و فعال بسیار زیادیست . پس سرمایه گذاری مطمئن و بدون خطر در بخش اجاره داری و سرمایه گذاری ریسک پذیر در بخش ساخت میباشد . در حال حاضر به تدریج تعادل زندگی استیجاری و غیر اجاره نشینی در حال تغییر است . معمولا در هر آپارتمانی تعدادی از واحد ها مستاجرند و این به دلیل عدم استطاعت قشر متوسط در شرایط کنونی جهت خرید مسکن است . پس تقریبا آپارتمان خریداری شده بخاطر کثرت متقاضیان نه تنها هرگز خالی نخواهد ماند . بلکه بر اثر رقابت بین آنها قیمت اجاره بها افزایش یافته و ارزش سرمایه گذاری در این زمینه را بیشتر میکند . برای همین است که صاحبان صنایع کوچک و یا سرمایه داران جزء تمایل شدیدی به خرید آپارتمان دارند که این خود به دلایلی که ذکر شد به افزایش قیمت مسکن می انجامد . اما ساخت مسکن هم گرچه از آیتم های بیشتری تشکیل شده اما باز هم دارای جذابیت خاص خود است . جالب اینجاست که طبق آمار غیر رسمی تعداد سازندگان مسکن دارای تخصص آن ( مهندسین شاغل در تخصص های معماری . عمران و تاسیسات برقی و مکانیکی ) فقط یک چهارم تمامی سازندگان هستند . مغازه داری (کاسب جزء ) که صرف را در کوبیدن منزل شخصی دیده و آنرا به آپارتمانی چهار طبقه بدل کرده . پس از یک بار ساخت و فرا گیری تمامی کلک های ارزان سازی و خراب کاری به خرید زمین دیگری پرداخته و در نهایت سازنده میشود ... و یا بنایی که سوار بر موج تورم با سرمایه اش یک تکه زمین و یا خانه ای کلنگی خریده و در نهایت تبدیل یه سازنده شده است . در یک حساب سر انگشتی ساختمان سازی در صورتی که قیمت مصالح و زمین و کارگر و ... ثابت بماند با یک برنامه زمان بندی مناسب پس از ساخت حدود 20 درصد سود آوری دارد . حال اگر تورم را اضافه کنیم این سود آوری به حداقل 35 و بر اثر حوادث خاص تا درصد های غیر قابل تصور سود آوری دارد . لذا امروز تهیه و ساخت مسکن از بهترین شاخه های صنایع جهت سرمایه گذاری به حساب می آیند . دولت چه کرد ؟ افزایش قیمت مسکن خود بخود باعث افزایش هزینه های زندگی میشود و با تورم نسبت مستقیم دارد . لذا دولت پس از گذر موج اول گرانی مسکن سعی به کنترل آن کرد . روش پیش از دولت اخیر در کنترل قیمتها به سوق دادن جمعیت شهری به نقاط بیرون از کلان شهر ها و تمرکز زدایی جمعیت استوار بود . در این پایه شهر های جدیدی طراحی شدند و امکاناتی جهت این شهر ها نظیر دسترسی های سریع ( چون مترو و بزرگراه ) و زیر ساختهای شهر مدرن چون آب و برق و گاز و تلفن و فاضلاب در نظر گرفته شد . ولیکن گرچه در شهر های جدید ساختمانهایی ساخته شد اما به علت تحقق نیافتن امکانات وعده داده شده مثال روستا های خالی از سکنه شد که تعداد زیادی واحد مسکونی بلا استفاده باقی ماند . در حال حاضر فشار قیمت مسکن بر دولت چنان سنگینی میکند که راه حل دیگری را پیش گرفته است : در وحله اول با ترغیب مردم به تشکیل و یا عضویت در تعاونی های مسکن سعی در بالا بردن قدرت ساخت طبقه متوسط بوسیله تجمیع نقدینگی و در وحله دوم با اعطای زمین به روش های مختلف اجاره داری کوتاه و بلند مدت سعی در خانه دار شدن این طبقه میکند . اما این طرح هم بنظر من محکوم به شکست است . مشکل بزرگ مسکن در کلان شهر ها است در حالی که در بدنه اصلی شهر هیچ زمینی برای دولت نمانده که به طرح های اجاره داری تعلق بگیرد و زمینهای تحت تملک دولت نیز با فاصله ای قابل توجه از شهر هستند . اگر خاطرتاب باشد گفتیم که یکی از عوامل عدم موفقیت شهر های جدید فاصله و محدود بودن امکانات آنها از مرکز بود . گر چه برای فراهم کردن امکانات زیر بنایی جهت زمینهای اعطا شده وام تعلق میگیرد اما هزینه های آماده سازی در نقاط دور افتاده کمر شکن و متناسب با وام نیست . نکته دوم به توان مالی تعاونی های مسکن برمیگردد . دولت تعهد کرده که تا سقف 80 درصد هزینه های ساخت یک آپارتمان را بعهده میگیرد در حالی که این 80 درصد محدود به حداکثری است که حتی کفاف ساخت اسکلت ساختمان را با توجه به براورد متر مربع ساخت در حال حاظر نمیدهد . لذا اعضا مجبورند که قسمت اعظم هزینه های ساخت را شخصا بعهده بگیرند . که این هم از اهداف دولت به دور و از طرفی باعث فشار به قشر متوسط خواهد شد . اما چه خواهد شد ؟ از این پس بازار مسکن در شروع ساخت و ساز آینده ( اواسط بهار سال بعد ) به دست دو قشر خواهد بود . یکی سرمایه دارانی که جهت سود آوری به تولید مسکن میپردازند که تعدادشان بعلت وضعیت خاص در حال افزایش است و دسته دوم که اتفاقا شاید به لحاظ حجم ساخت و ساز میزان قابل توجهی از سهم بازار را به خود اختصاص خواهند دادتعاونی های مسکنی هستند که قصد در ساخت مجتمع های مسکونی جهت اعضای خود میباشند و تعدادشان هر روز در حال افزایش است . اما یک ساختمان به عناصری چون مصالح و نیروی متخصص وابسطه است و این عاصر در حال حاضر کفاف وضعیت کنونی را نمیدهند چه رسد به ورود حجم ساخت و ساز پیش بینی شده به چرخه تولید . مشکل هم بر سر یک کامیون آجر و یا ده بسته کاشی و دو کیسه سیمان نیست . بلکه در صورت شروع فعالیت ساختمانی بخصوص از طرف تعاونی های مسکن ( گر چه پیش بینی میشود تعداد کثیری از آنها در نیمه ساخت بر اثر کمبود نقدینگی ساخت را متوقف کنند ) استان تهران به تنهایی نیاز به ساخت یک کارخانه سیمان با تولید بالا . یک کارخانه ذوب آهن و تولید فولاد و صد ها کارخانه تولید سفال و کاشی و گچ و ....دارد در نهایت نیروی غیر حرفه ای و نیمه حرفه ای شاغل در بخش مسکن به دستمزد های کلان خواهند رسید ( در این زمینه تنها مورد قابل کنترل حقوق و دستمزد نیروی متخصص است که اعمال میشود ) و از میان پاره ای از آنان سازندگانی جدید پدیدار خواهند شد . با اینحال رشد قیمت مسکن در سالی که گذشت بقدری بود که خرید مسکن را از طرف مردمان عادی تا مدتی از دسترس دور کرد لذا میتوان چنین پیش بینی کرد که تا حداقل دو سال آینده در قیمت مسکن تغییر ناگهانی روی ندهد . ولیکن از این پس ساخت یک واحد مسکونی با مشکلات جدیدی روبرو خواهد شد که خود نماد نیروی نهفته ای است که در موج بعدی آینده مسکن را خواهد برد .
/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 7:2 |
بازار مسکن قسمت اول
بازار مسکن ( قسمت اول )
کشور هایی که دارای نظام مالی سازمان یافته ای هستند بطور معمول در زمینه سرمایه گذاری بر بستر به نسبت مطمئن تری حرکت میکنند . مزایای این نظام مالی در بازار بورس به نسبت متعادل ( به عنوان روشی از سرمایه گذاری ) و یا درصد سود پایین به حسابهای بانکی و یا وام های اعطا شده و همینطور نشانه روی به اصل ابتدایی حقوق مصرف کننده جهت به تعادل رساندن تولید و مصرف با درصد ثابت سود آوری از مزایای اقتصاد های با ثبات است که معمولا در اغلب کشور های توسعه یافته دیده میشود . اما برعکس کشور هایی که نظام مالی منسجمی ندارند درصد ریسک پذیری بسیار بالایی در زمینه سرمایه گذاری دارند . معمولا سرمایه گذاری در مواردی با سوار شدن بر موج تورم باعث چندین برابر شدن سرمایه اولیه و گهگاه برعکس سقوط شدید ارزش سهام در بازار به علت سوء برنامه ریزی میشود . کشور ما هم از این قواعد مستثنی نیست . به کرات به آدمهایی برخوردم که یکشبه از سرمایه گذاران جزء به میلیاردر بدل شده اند و صاحبان صنایعی که اموالشان مصادره و در بین طلبکاران تقسیم شده است . اما مسکن در هیچ کجای دنیا در وضعیت تورم کنترل شده ( فرضا 12 درصد ... یا 24 درصد ) قیمت مسکن بناگاه یک برابر و نیم ( 150 درصد ) افزایش پیدا نمیکند که این اتفاق از پاییز سال گذشته تا کنون افتاده است . پارامتر های تامین مسکن شامل قیمت مصالح . نیروی متخصص و تجهیزات حتی تا نزدیک انتهای موج گرانی مسکن به نسبت تورم ثابت بود ولیکن جالب اینجاست که متاثر از قیمت مسکن تمامی عوامل به ناگاه گران شدند . بواقع چرا چنین اتفاقی افتاد ؟ تصور من اینست که اقتصاد تشکیل شده از یک شبکه کاملا به هم پیوسته شبیه تور ماهیگیری است . هر کجای آنبالاتر بایستد دلیل بر تقعر در قسمتهای دیگر آن است و اگر ساخت مسکن را بعنوان یک عمل اقتصادی ببینیم بالا رفتن قیمت مسکن به قطع دلیلی در بخشهای دیگر اقتصاد دارد . در حالی که بانکها در وامهای خود تغییر زیادی نداده اند و سطح حقوق مورد محاسبه توسط مرکز مدیریت و برنامه ریزی ( سازمان مدیریت سابق ) غییری در حد 10 درصد دارد . بنظر من دلایل زیر در این زمینه موثر بودند : 1- کاهش تصدی گری از نظر دولت به مفهوم کاهش پرسنل و نیرو و بطور مستقیم به مفهوم کاهش بودجه بود . بودجه سازمانها و نهاد های دولتی که در سابق به مصرف ادارات میرسیدند به چرخاندن پروژه های عمرانی و خرده اقتصاد هایی میپرداختند که قسمتی از گردش مالی کشور بود 2- تورم و واردات بی رویه باعث از بین رفتن صنایع کوچک گردید . بعنوان مثال افزایش قیمت آلومینیوم باعث افزایش قیمت ظروف تقلون تولید داخل گردید در حالی که محصول تولید چین دارای کیفیت بهتر و قیمت پایینتری است . 3- تحریم در صنایع سنگین تاثیر گذار است . و صنایع سنگین دارای زیر ساختهای تامین کننده بسیار زیادی هستند که خود صنایع کوچکتر را شامل میشوند . کافیست یک پروژه نفتی متوقف گردد تا سرمایه داران کوچک را به زمین بزند . 4- از بین رفتن بازار های کاذب چون خرید و فروش خودرو . سیم کارت . جواهرات و سکه . ارز و ... باعث شد تا تعداد زیادی از سرمایه گذاران دیگر رغبتی به سرمایه گذاری در این بخش نداشته باشند برایند دلایل فوق به افزایش شدید نقدینگی و همینطور عدم امکان جهت سرمایه گذاری مطمئن برای سرمایه گذاران بود که به بازار همیشه سود ده مسکن هجوم بیاورند . در اینکه نیاز بشر به تامین سر پناه از نیاز های اساسی میباشد شکی نیست . کما اینکه بسیاری از مردم تمام عمر خود را به فعالیت میپردازند تا با پس انداز مالی خوب قدرت خرید و یا تبدیل مسکن خود را تضمین کنند . بنابر این طبیعیست که صنعت تامین مسکن نامیرا و همیشه سود آور باشد . حتی در کشور هایی که قیمت مسکن و همینطور درصد افزایش جمعیت به نسبت ثابت است سرمایه گذاری در زمینه مسکن جزو سود آور ها میباشد .
پایان قسمت اول ..... / نوشته شده توسط منوچهرسابق در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 18:13 |
5 دقیقه از زندگی منوچهر سابق !
دو تا صندلی انتظار فرض کنید ... کنارش یک آبسرد کن از اونایی که آب گرم هم دارن و یک میز که روش قند و چایی کیسه ای گذاشتن . یک از صندلی ها رو یک آقای میان سال نشسته که چشمش به در و معلومه که منتظره . صندلی دوم خالیه که یک پسر جوون با بسته کاغذی که زیر بغلشه وارد میشه و میشینه روی صندلی باقی مونده . بعدشم شروع میکنه با کاغذ ها خودشو باد میزنه مرد میانسال زیر لب میگه : مارو علاف کردن بخاطر چار تا دونه خط حتما میخوان حق حساب خودشونو بگیرن لعنتیا بعدش اینگار تازه پسره رو دیده باشه میگه : شما هم تعاونی مسکنی ؟ پسر میگه: آره .. بابام رئیس تعاونیه منم کمکشم . - چه جالب . منم رئیس هیئت مدیره ام . زمین گرفتی ؟ : آره . حالا نقشه هاشو اوردم تا تایید بگیرم . - نقشه هاتو درست کردی ؟ مشکلی نداره ؟ : نه بابا . دادمش یکی از این دفترا عین خود شهرداری کشیده . گفته اوکی میشه مرد میانسال زهر خندی میکنه : نکنه فکر کردی اینجا شهرداریه . تازه اول راهی . نقشه رو مهندس ح دیده ؟ : نه ... تازه من الان نقشه اوردم . - منوچهر چی ؟ همونی که پشت اون میز میشینه ؟ : میگم تازه نقشه اوردم .. همین موقع منوچهر خان سابق وارد میشه . معلومه که تازه ناهار خورده چون همچین تا میاد میره سراغ آبسرد کن و تا لیوان رو برمیداره مرد میانسال رو میبینه و میگه : به به .. آقای ب میشه لطف کنی دفعه دیگه موقع غیر اداری به این موبایل من زنگ نزنی ؟ مرد از جاش بلند میشه : مهندس ببخشید . این کار ما مونده به دست شما . شما هم که ما رو سر میگردونی .. منوچهر میگه : بده میگم برج ۱۷ طبقه میخوای بسازی برو یک آزمایش مکانیک خاک بگیر و بیار مگه چهار روز دیگه خراب نشه ؟ : آخه مهندس من پولشو از اعضا باید بگیرم به اونا چی بگم ؟ . بگم رفتیم یک چاه زدیم واسه قشنگی ؟ زمین مال سازمان بوده باید الان پولشو بده - اینش به من مربوط نیست ... میتونی بگی دنبال گنج میگشتی و به حساب شخصی بکنی ...( اینجا منوچهر به هوای اینکه حرف خنده داری زده میخنده .. ولی مرد دندون غروچه میکنه ) : من میرم ازتون شکایت میکنم که پول بیخود از مردم میگیرین .. - میتونی بری دفتر مدیر ... راهش هم اونوریه اینجا مرد میانسال از سالن بیرون میره و منوچهر لیوان بدست میمونه که پسره رو میبینه . یک سری به نشونه سلام تکون میده که نقشه ها رو میبینه و می پرسه : شما هم برای کمیته فنی نقشه آوردین ؟ پسره با ترس سرشو تکون میده ... بده ببینم ... بعدش نقشه ها رو ورق میزنه ... اینو کی طراحی کرده ؟ صفحه اول رو نگاه میکنه و مهر یک دکترای معماری رو میبینه - این آقای دکتر انقد فهم نداره که اتاق خواب با عرض دو متر و بیست مثل قبر میمونه ؟ .. اینجا رو نگاه ... اصلا از این ورودی بخاطر ارتفاع کم نمیشه تو اومد ... پسر به سرعت نقشه ها رو از دست منوچهر خان میکشه و میگه ... نه مهندس اینا باید اصلاح بشه ... من میبرمش و درستش رو میارم ....بعدش عقب عقبکی از سالن میره بیرون . منوچهر هم شونه هاشو بالا میندازه و میگه : اینا از ما شاکی .. ما از اینا شاکی .. آخرش به کجا میرسیم ؟ من نمیدونم ....... / نوشته شده توسط منوچهرسابق در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 16:52 |
وقتی پاکت رو باز کردم و ورقه چسب خورده و کهنه توشو دیدم دوست داشتم همونجا وسط جمعیت زار بزنم . چیزی توی دست من بود که متعلق به من بود .. منی که سالها پیش انقدر احساس داشت که عشقش رو کلمه کنه و بریزه روی یک تیکه ورق . . منی که سالها پیش درگذشته است ..
بابت همه چیزهایی که این سالها از دست دادم حتی یک پشیز هم نسیبم نشد . شدم یک ماشین که صبح تا شب کار میکنه تا پول در بیاره و بدون هدف خرج لباس با مارک آنچنانی و رستوران انقدر تومنی و این چیز ها میکنه ...
این نوشته ها فقط یک سری کلمات نیست که روی کاغذن ... برای شما شاید یک قصه باشه پر از کلمه های غلط و جمله های سر هم بندی شده ... ولی ....چی بگم ؟ .. چه سالهایی رفت ... چه سالهایی ....
یکی بود یکی نبود . غیر از خدا هیچکی نبود . توی قصه ما هم مثل همه افسانه ها یک شهری بود که توش یک آدم خوب بود . خوش تیپ و خوش لباس بود . همیشه دوست داشت به مردم کمک کنه و همیشه به فقرا کمک میکرد . به خانومها احترام میذاشت و کمکشون میکرد . خلاصه توی شهر قصه ما همه این آقای خوب رو دوست داشتن ولی پشت کوه اون دور دورا یک قلعه سیاه بود . تاریک تاریک تی این قلعه یک دیو سیاه زندگی میکرد که خیلی بد بود . زشت و بی ریخت بود و همیشه داشت فکر میکرد چطوری میتونه مردم رو بترسونه . خلاصه خیلی بد بود . مدتی بود مردم شهر قصه ما محبت از یادشون رفته بود . دیگه کسی از عشق حرف نمیزد . دیگه کسی دیگری رو دوست نداشت . همه غمگین و ناراحت بودن تا اینکه آدم خوب قصه ما فهمید که همه اینها زیر سر آقا دیوه بوده است . اونی بود که محبت رو از مردم شهر دزدیده بود . آدم خوبه سوار اسبش شد و از کوهها و تپه ها گذشت ... تا رسید به قلعه دیو سیاه . با یک ضربه در قلعه رو شکست و وارد خونه دیوه شد . یواشکی رفت به اتاق دیو دید که کنار پنجره نشسته و داره آسمون رو نگاه میکنه. از فرصت استفائه کرد و با خنجرش سینه دیو رو درید که دید ..... آقا دیوه بجای قلب توی سینه اش یک گل رز سرخ داره . فهمید که اون گل عشقه . سریع گل رو چید و سر دیو رو هم برید و با خودش به شهر برد و به همه نشون داد . مردم هم از دیدن ایمکه دیو سیاه مرده خوشحال شدن و چند شب جشن گرفتن آخر قصه هیچکی از مردم شهر نپرسید که آیا محبت دوباره وارد دلها شد یا نه و هیشکی از من راوی نپرسید که آیا دیو ها حق عاشق شدن دارن یا نه ؟
/ نوشته شده توسط منوچهرسابق در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 9:13 |
|
||